|
آوای خـــاموش |
خدایاااا تو که تنهام نمیذاری؟مگه نه؟!!!!! [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:51 ] [ سارا ]
آخراي فصل پاييز يه درخت پير و تنها تنها برگي روي شاخه ش مونده بود ميون برگا يه شبي درخت به برگ گفت:کاش بموني در کنارم آخه من ميون برگا فقط تنها تو رو دارم وقتي برگ درختو مي ديد داره از غصه ميميره به خدا راز و نياز کرد اونو از درخت نگيره با دلي خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم اي خدا کاري بکن که تا بهار همين جا باشم برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت غافل از اين که يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفتباد اومد با خنده اي گفت:آخه اين حرفا کدومه؟ با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه يه دفه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوونسيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد تا که باد رفت پيش بارون بارونم قصه رو فهميد بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشهتا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خوردبه جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود هر کي زندگيشو باخته دلش از خدا جدا بود... [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:53 ] [ سارا ]
پاییز را دوست دارم بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر تنهایی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم... [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 17:49 ] [ سارا ]
همچون قطره ای بر نیلوفر شبنمی افتاده به چنگ شب حیات آرام و بی نشان در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ نشسته ام و چشم های خاموشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام … پرستوهای بی بهار من ! قاصدک های آواره در باد،بازگردید! [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 17:43 ] [ سارا ]
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح بی درنگ آسمان از روی زمین برم دارد یا لااقل همچون قارون زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد اما … نه من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را من یک “متوسط” بی چاره بودم و ناچار محکوم که پس از آن نیز ” باشم و زندگی کنم “ نه ، باشم و زنده بمانم و در این “وادی حیرت” پر هول و بیهودگی سرشار، گم باشم و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن دردرونش خاموش می میرد در برزخ شوم این “پیدای زشت “ و آن “ناپیدای زیبا” خرد گردم که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست در برزخ دوسنگ این آسیای بی رحمی که … “زندگی ” نام دارد [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 17:39 ] [ سارا ]
دروغ و خودخواهی را، شکست و جدایی را شاید ذره ایی صداقت و وفا و دیگر هیچ !! وقتی از عشق می گفتم در نگاه پر معنایش زلالی اشکهای بی طاقتی آزارم میداد گویی او از عشق و عاشقی نفرتی عمیق دارد !! وقتی از عشق می گفتم به نقطه ایی مبهم خیره میماند! نمیدانم شاید به عشقش به گذر ثانیه های عمرش به صداقت و وفای به عهدش وشاید به جدایی از یارش فکر میکرد !! صورتش در عین زیبایی غمی آشکار داشت که هر بار نگاهش میکردم دلم می لرزید ! نمیدانم عشق با این همه زیبایی چگونه برای او زشتی مطلق بود !! نمیدانم عشق کدام رویش را نشان او داده بود که اینگونه بیزار بود از دقایق عاشقی اش از دریچه نفرت به عشق نگاه میکرد و این برایم معمایی حل نشده بود !! می گفت: وقتی در اوج دوست داشتن ، در اوج خواستن ناگهان تنها میشوی … وقتی تمام وجودت پر میشود از بودنش، از حضور نابش و ناگهان دقیقه ها باز میمانند از گذر لحظه های عبورش … وقتی با تمام وجود تکیه میکنی بر عاشقی عشقت و ناگهان عشقت بی رمق میشود از تکیه گاه بودن… وقتی در نگاهش عاشقی اش را می بینی و یکباره عشق را در میان حجمه نگاهش گم میکنی… وقتی آغوش گرمش مامنی است برای دلتنگیهایت و ناگهان در میان هجوم نگاه های هرزه آغوشش را گم میکنی … وقتی لمس دستانش همه دلخوشیت است و یکباره دستانت را خالی از دلخوشی میبینی… وقتی روزهای دیدارش فاصله میگیرد از بی تابی دل عاشقت … آنجاست که ” به بیرحمی عشق ایمان می آوری” به او گفتم: عشق موهبتی است الهی !! این ماییم که با اشتباهاتمان روشنایی و نورش را میگیریم و ظلمت و تاریکی به آن هدیه میکنیم !! آری عشق زیباست اگر زیبا دیده شود و پاک بماند … [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 17:31 ] [ سارا ]
خوشبختی ما در سه جمله است تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا ... ولی ما با سه جمله دیگر زندگیمان را تباه میکنیم: حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا دکتر علی شریعتی
[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 11:39 ] [ سارا ]
دلم برای کسی تنگ است... دلم برای کسی تنگ است... که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است... که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای کسی تنگ است ... ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است ... که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است ... که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است... که سرم شانه هایش را آرزو دارد… دلم برای کسی تنگ است ... که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد … دلم برای کسی تنگ است ... که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است ... که مشامم به دنبال عطر تن اوست… دلم برای کسی تنگ است ... که اشکهایم را دیده… دلم برای کسی تنگ است... که تنهاییم را چشیده… دلم برای کسی تنگ است ... که سرنوشتش همانند من است… دلم برای کسی تنگ است... که دلش همانند دل من است… دلم برای کسی تنگ است ... که تنهاییش تنهایی من است… دلم برای کسی تنگ است ... که مرهم زخمهای کهنه است… دلم برای کسی تنگ است ... که محرم اسرار است… دلم برای کسی تنگ است ... که راهنمای زندگیست… دلم برای کسی تنگ است ... که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند… دلم برای کسی تنگ است ... که دوست نام اوست… دلم برای کسی تنگ است... که دوستیش بدون (( تا )) است… دلم برای کسی تنگ است ... که دل تنگ دل تنگی هایم است... دلم برای کسی تنگ است........... [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 13:6 ] [ سارا ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |